نامه به کسری
چون نامه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به کسری رسید، خشم آمدش، گفت: این کیست که نام خویش پیش از نام من نوشته است و آن نامه را بدرید و رسول صلی الله علیه و آله وسلم را خوار داشت. چون این خبر به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رسید، فرمود: که او ملک خویش درید و...
چون کار پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم قوی شد. کسری دو رسول بیرون کرد و نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرستاد و نامه کرد به باذان که مَلِک یمن بود از دست کسری، و اندر نامه باذان نوشت که باید که چون این نامه برخوانی کسی فرستی به زمین یثرب، سوی آن مرد که آن جا دعوی پیغمبری [همی کند [و نام وی محمد و بفرمای تا او را به آهن بندند و سوی من آرند...
هر دو رسولان برفتند و پیش پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم آمدند، ریش ها سترده و سبلت ها دراز کرده. پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم چون ایشان را بدید، عجب آمدش، گفت: چرا چنین کردید؟ گفتند: خدایگان ما، ما را چنین فرمود که: ریش بتراشید و سبلت به جای رها کنید.
مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: مرا خدای چنین فرمود، تا سبلت بِستُرم و ریش عفو کنم (رها کنم)... .] بعد از مدتی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به سلمان فرمود که بگو] پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم می گوید که خدای [من [خدایگان شما را بکشت و شیرویه پسرش را برو مسلط کرد، تا او را بکشت.
[آن دو برگشتند] نزد باذان رفتند به یمن و نامه شیرویه نیز به سوی او آمده بود که پرویز [را بکشتند] و من به ملک بنشستم. هرچند سپاه [که] با توست اندر یمن بیعت من از ایشان بستان و آن مرد را که به زمین یثرب دعوت پیغمبری می کند او را مجنبان تا [فرمان] من به تو آید.
داستان ثمود و پیغمبرشان
ثمود از فرزندان سام بن نوح بود و ثمود به نزدیک کوه های شام مسکن داشتند و ایشان همه بت پرست بودند. پس خدای عزّوجلّ صالح علیه السلام را سوی ایشان فرستاد.
صالح آن ها را از پرستش بت ها نهی می کرد و بسیار روزگار میان ایشان بماند و کس بدو نگروید پس گفتند: یا صالح! ما را [بُرهانی] بنمای که تو پیغامبری.
صالح گفت: چه خواهید؟
گفتند: آن خواهیم که از این کوهِ سنگِ خارا اشتری بیرون آوری ماده با بچه سرخ موی و گربه چشم و آنگاه به تو بگرویم.
پس صالح دعا کرد و کوه به یک نالیدن بنالید و بشکافت و از میان آن سنگ اشتری بر آن گونه که ایشان خواستند بیرون آمد با بچّه، به فرمان خدای تعالی.
گروه چون آن را بدیدند گفتند: جادویْ کرد و این به جادویْ آورد.
پس اشتر به چشمه آب آمد، ایشان آن روز آب نیافتند. سوی صالح آمدند و گفتند: ما را آب باید. صالح گفت: یک روز آب شما را و یک روز اشتر را. آن روز که شتر گیاه خورد، آب شما را و آن روز که به آب شود شما را او بدوشید و هم چندان که آب باید شیر از و بیاید و به کار برید.
صالح گفت: این شتر را نیازارید و نکشید.
روزی قومْ شتر را کشته و بچه شتر به نزد صالح آمد. صالح به قوم گفت: بچه اشتر را بیابید، که تا وی به میان ما اندر باشد عذاب نیاید [قومْ بچه اشتر را نیافتند]. صالح گفت: عذاب را ببارانید، بدانید که این بچه سه بانک بکرد شما را سه روز زمان است، نخستین روز روی هاتان زرد شود و دیگر روز سرخ شود، سه دیگر روز سیاه شود، روز چهارم عذاب آید.
ناگاه روز چهارم عذاب از آسمان بیامد که از سهم (ترس) آن بانگ، همه جان ها از تن جدا شد و کس از ایشان زنده نماند، مگر صالح و آن که بدو گرویده بودند و دیگران همه هلاک شدند.
داستان عاد
عاد و ثمود دو مَلِک بودند از دو قبیله، قوم عاد و ثمود هردو عم زادگان بودند و میان شان دویست سال بودست.
قوم عاد، پرستش بت گرفتند و جبّاری کردند، پس خدای تعالی هود را به پیغامبری بدیشان فرستاد و... هود علیه السلام ایشان را پنجاه سال به خدای همی خواند و پند همی داد، ایشان او را این چنین جواب دادند. اگر خواهی پند ده و اگر خواهی مده، بر ما یکی است ما به تو نخواهیم گرویدن.
هود پنجاه سال ایشان را به خدای همی خواند، پس کسی نگروید و آنکه بگرویدند دین [خویش] پنهان همی داشتند.
خدای دانست که بیش از آن نگروند، خواست که ایشان را عذاب کند، چشمه های آب همه خشک کرد و چهارپایان ایشان همه بمردند، و سه سال از آسمان باران نیامد و قحط بریشان افتاد.
سپس خداوند باد سرد «صرصر» را فرستاد و به هرچه ایشان را چهار پای و مرد بود از زمین برگرفت و به هوا برد و به زمین زد و لَخت لَخت کرد. و آن باد هفت شب و هشت روز هم چنان همی آمد تا آن همه مردمان را بر زمین زد و بکشت و....
از ایشان کس نماند مگر هود پیغامبر و آن کس ها که مؤمن شده بودند، ایشان را هیچ گزند نکرد.
برچسبـهـ ـا : عبرت های تاریخی, دعا, آب, سنگ
♥ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 11:27 توسط سید محمد رضا خطیبی :
